مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

92

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

زانكه چون خورشيد روشن راى ملك آراى او * روشنائى گسترد بر شرق و غرب و بحر و بر پس ملك ، ايشان را گرامى بداشت و از وزير پرسيد : اين پسر كيست ؟ وزير گفت : مرا برادرى بمصر اندر وزير بود . خود در گذشته ، دو پسر دارد . پسر بزرگش بجاى وى بوزارت نشسته و پسر كهترش همينست كه پيش من آمده . من دختر خويش به عقد او درآورده‌ام و او پسريست هشيار و دانشمند و او را آغاز جوانى است . اما مرا عمر بپايان رفته و تدبير من كم شده و چشمم كم بين گشته . از ملك تمنا دارم كه برادرزاده بر جاى من نشاند . ملك تمنّاى وزير بجا آورده ، سخنش بپذيرفت و وزارت بنور الدين سپرد . خلعتى شايسته با اسب سوارى خود بنور الدين داد . آنگاه وزير بصرى و نور الدين ، زمين بوسيده ، از پيش ملك ، در غايت خرسندى و شادى بازگشتند . روز ديگر ، نور الدين پيش ملك رفته ، زمين ببوسيد و گفت : سپر جاه تو مرا دريافت * زير تيغ زمانهء خونخوار همچو آئينه طبع من بزدود * از پس آنكه بود پر زنگار ملك ، نور الدين را بر مسند وزارت اجازت داد . نور الدين در مسند وزارت نشسته ، به كار مملكت و رعيت مشغول شد و ملك بسوى او نظاره ميكرد . دانشمندى او ملك را سخت عجيب آمد . چون ديوان منقضى شد ، نور الدين به خانه بازگشت و كارهاى خويش با وزير باز گفت و او را از تفقّدات ملك آگاه ساخت . و هر دو شادمان و خرسند بنشستند و به اين ترتيب بگذشت . تا زن نور الدين پسرى بزاد . نام او را حسن بدر الدين نهادند . همه روزه ، وزير بصرى بتربيت حسن پسر نور الدين مشغول بود . نور الدين به پيش ملك ميرفت و شغل وزارت ميگذارد و شبان روز از ملك جدا نميشد . تا اينكه خواستهء بيشمار اندوخت . كشتى كشتى متاع گران قيمت به جهت معامله بشهرها فرستاد و بسى ضياع و عقار و بساتين بنا كرد . چون پسرش حسن چهار ساله شد ، وزير بصرى